مقدمه:
پیرمرد میدانست که آنها برای کمک آمدهاند. میدانست میدانست که آمدهاند درس یاد بدهند وبیاموزانند، شخم بزنند و خلاصه هر کار که میتوانند برای روستائیان انجام دهند. میدانست که آمدن چندین جوان شاد به روستا، کلی دل جوانان روستایی را شاد کرده است.
اتوبوس که از مدرسه محل اسکان بین جادهای راه میافتاد، دستان چروکیدهاش را بالا آورد و با تمام توان گفت: خدا به همراتون...
در اتوبوس اما حال و هوای دیگری است. لذت و عطش کمک به همنوع، صورتها را سرخ کرده است. انرژی و نشاط جوانی در برق چشمان همراهان هجرت، به وضوح دیده میشود
هر سال به این مناطق میآییم. اصلا به این مردم عادت کرده ایم. هر سال نزدیک اردوی جهادی که میشود احساس عملیات داریم. اردوهای جهادی رمز دارد یک سال با رمز یا ضامن آهو، یک سال با رمز یا زهرا...
روستاهایی را انتخاب میکنیم که مردم خودشان تصمیم گرفته اند در آن برای خود مدرسه یا مسجد بسازند اما قدرت مالیشان اجازه نداده تمامش کنند. پول جمع کردن از مردم در شهر هم مزه ای دارد. وقتی شخصیت خود را خرد میکنی و از دیگران برای این مردم طلب پول میکنی. و بعضیها چقدر احساس را با تو روانه منطقه میکنند.حق دارند این سرزمینها و این مردم خیلی زلالند. دلشان همان طور ساده و فطری است. در این مناطق آسمان به زمین نزدیکتر است. جایی که جمع زیادی از انسانها جز خدا کسی را ندارند قطعا فرشتهها در آن جا بیشتر رفت و آمد میکنند.
بعضی از همین خانهها و کپرها، خانه شهید است. و چقدر لذت بخش است وقتی به این خانهها سر میزنی و از خاطرات فرزند شهیدشان میپرسی.......
کارگری کردن در کنار این مردم برای ساختن مسجد و مدرسه خیلی لذت دارد. صبحها وقتی پرچم بهدست پای کار حاضر میشوی ، با نوای یا حسین علیهالسلام و ذکر و توسل کار را شروع میکنی؛ وقتی میبینی مردم قبل از تو پای کار آمده اند و از تو استقبال میکنند؛ وقتی همه جا فضای ذکر است و ذکر و همه دارند خوب کار میکنند، کار؛ وقتی آن پیرمرد روستایی دستان پینهبستهاش را بالا میبرد و برای این جوانان دعا میکند و تو میبینی و میفهمی چقدر از صمیم دل دعایت میکند؛ وقتی احساس میکنی داری خانه خدا را میسازی برای مردمی که مسجد برایشان محور رشد دینی و روحیشان است. باور کن نمیدانی چقدر لذت دارد؛ چقدر خواستنی است.
بعضی از بچهها برای کودکان و نوجوانان و جوانان روستایی کلاس برگزار میکنند؛ هر چه بلدند یادشان میدهند. با آنها بازی میکنند. قصه میخوانند. شعر میخوانند. بچهها با این معلمهای چند روزه خیلی رفیق میشوند. بعضی وقتها همه بچههای کلاس برای امام زمان یا رهبر نامه مینویسند.
نمیدانم این اردوهای جهادی بهخاطر دعای کدام نفس پاک و خدایی نصیب ما شد. خدا میداند هر چه نگاه میکنم قابلیت لمس کردن این همه آیات الهی را نداشتم. این جا همه آینهها پاک تر و صاف تر خدا را نشان میدهند. آیهها این جا آیه ترند. و زمین آسمانی تر است. بیهوده نیست وقتی که میخواهیم برگردیم به شهر، بعضی از بچهها بغض میکنند و کم حرف میزنند. دلشان برای خیلی چیزها تنگ میشود.
انگار همین دیروز بود که بچه هارا با سلام وصلوات راهی شناسایی منطقه کرده بودیم -انگار تازه چند ساعتی ست که از سفر جهادی هلیلان برگشته ایم.خستگی هنوز در بدنمان احساس میشود نمیدانم شایدم خستگی دوری از جهادی ودنیایی شدن است به هر حال سفره ای دیگر پهن شده است وقرار است میهمانی باشد وچه لذت دارد استرزاق بر این خوان وتو هم اگر میخواهیی که بی نصیب نمانی بسم الله...
تو اگر شهادت میخواهی باید بیایی وخالص شوی ومخلص شوی وپسندیده شوی...
وتا یار که را خواهد ومیلش به که باشد.....
ثبت نام واطلاعات بیشتر متعاقبا از طریق سایت بسیج انجام میشود
باز هم یه مطلب با تاخییر ...به بزرگواری تون ببخشید...
باز باران ...
نمی دانم به حرمت کداممان باران می بارد!!
خسته بودم خیس باران هر چند شکر می کردم تو را برای رحمتت ،اما هوا سرد بود و دستانم هم یخ کرده بود ،فقط می خواستم زودتر برسم فقط همین ...
اما سر چهار راه همه ی بهانه هایم برای تو تمام شد .دیگر دلیلی برای تو نداشتم ...
آخر آنقدر باران می بارید که نمی شد ،تو چگونه با آن دستهای کوچک باران را تحمل می کردی ،هر بار که با دستمالت آب باران را از روی ماشین پاک می کردی دوباره باران و دوباره باران و ماشین سوارانی که بی اعتنا به دستان کوچک تو می گذشتند ...
بی اعتنا به دستان کوچک یخ زده ات...
ولی من نمی توانم حالا که خدا در رحمتش را به روی ما باز کرده است ،وقتی که آسمان سهم دستان توست ...
آخر من بسیجی ام
واین نام وامدار کسانی است که در خونشان وضو گرفتند ،کسانی که اهل تهمت وریا و دروغ نبودند ،کسانی که با تمام عظمتشان مانند مولایشان در کنار بچه یتیمان پای سست می کردند و مانند کوه سر فرود می آوردند شناسنامه ی من می رسد به چمرانها ،باکری ها ،همت ها،باقری ها،کاوه ها...
تبار من می رسد به علی که همه ی وجودش وقف اسلام بود ،و امضای پرونده ام می رسد به خون حسین ،بی دلیل نیست چادر مشکی می پوشم میراث مادرم است و محاسن به خون خضاب شده ی حسین میراث تو! هر چند طعنه بخوریم از نااهلان ...
من با افتخار سرم را بالا می گیرم که بسیجی ام بسیجی جهادگر !
به تو که می رسم اما حساب کار دستم می آید قلبم به شماره می افتد و ... صدایش را می شنوی ؟
من بسیجی ام با این همه افتخار و با این شناسنامه ی بارانی ام، پس از من مخواه مانند همه از کنار تو بگذرم، چشمانم را نمی بند م، خودم را هم با خیال های بچه گانه گول نمی زنم هنوز هم زخم های دستان مادران روستا را فراموش نکرده ام و قد خمیده ی آن پیرمرد روستایی را، گمان نکن که من هم مانند همه ی مردم با غرور و تکبر از کنارت می گذرم ببین پاهایم سست شده است...
من که اخلاص را و قناعت را از شما یاد گرفته ام، از من مخواه در مسابقه ی تجمل مانند آنها شوم که می خواهند تو را و دستان کوچکت را برای همیشه نادیده بگیرند . آخر من طعم جهاد را چشیده ام از من مخواه فریاد نشوم در گوش به خواب رفته ی زمینیان ...
من که هنوز این بار بر دوشم سنگینی میکند.
هنوز هم نگاه آن کودک را فراموش نکرده ام و این را هم بگذار به حساب شرمندگی ام...
شادی روح شهید جنیدی صلوات...
خیلی وقت پیش اینو نوشتم قرار نبود آپ کنم گاهی اونقدر تنهایی ...
ج مثل جهادی
امشب حال و هوای آسمان فرق دارد آنقدر غبار آسمان را گرفته که ...یادش به خیر آسمان ایلام هم آن روزها پر بود از گرد و غبار یک جورهایی هم گرما بیداد می کرد .اما آسمان شبش صاف بود آنقدراز سمت کربلا نسیمی جانفزا می آمد که آسمان را صاف صاف می کرد وپر از ستاره این روزها اما هر چه در اسمان تهران دنبال ستاره می گردم خبری نیست.
اصلا نمی دانم چطور شد نمی خواستم بروم جهادی فقط سر کل کل با مسئول جهادی یک بحثی مثل علم بهتر است یا ثروت یا چند مرده حلاجی ؟؟فرم را که پر کردم گفتم می روم اردوی علمی اگر حوصله ام شد شاید جهادی هم رفتم ضرری ندارد که ...
خوب معلوم است پدر ومادرآدم راضی نیستند بچه اشان را بفرستند جایی که هیچ امکاناتی ندارد! گفتم می روم اردوی علمی برای کسب علم ومعرفت است دیگر !دروغ هم نگفته بودم چند روز اول اردوی علمی بودیم جایتان خالی خیلی هم خوش گذشت ...
آمده بود اردو می گفت خوب دیگر برویم با هم ،گفتم کجا ؟گفت جهادی را می گویم ،عرصه ی جهاد !نباید خالی بماند یکی از بچه ها که گیر بیت المال بود گفت :علمی هم جهاد است !جهاد علمی بالاتر از هر جهاد دیگری ست .
مانده بودم چه کنم ،اصلا من کاری با علم هم نداشتم راستش بدجوری گیر نفس خودم بودم شنیده بودم بچه های جهادی یک جور میدان مبارزه با نفس راه می اندازند در اردو، من می خواستم ببینم فقط همین شاید هم یاد بگیرم ازشان ،بحث خیلی داغ شده بود روی یک کاغذ نوشتم:پدر ومادرم؟گفت راضی می شوند ان شاالله ...
ادامه مطلب
جهادگران عزیز سلام
عزاداری هاتون قبول
این مطلب فقط مخصوص شماست
مخصوص كسانی كه دلشون رو صاف صاف كردن وآماده ی پرواز شدن
پرواز خاكی
خدا قوت
اما
بیشتر می خوام ازتون كمك بخوام وبلاگ پرواز خاكی با همه ی فرازها ونشیب
هاش می خواست ذره ای از اخلاص و صفای جهادی رو منعكس كنه می دونم
سخت بود و توانایی ما هم كم
اما حالا حداقل، كار من توی دانشگاه علامه طباطبایی به پایان رسیده و این
مدت هم به خاطر قصورهام شرمنده ی دوستان شدم
و به خاطر همین از تمام
جهادگران عزیز و مخلص جهادی چه كسانی كه سر می زنن و چه كسانی كه
سر نمی زنن تقاضا می كنم كه برای بهتر شدن وبلاگ و نشر فرهنگ
جهادی كمك كنن
و هر كس می تونه مدیریت وبلاگ رو به عهده بگیره در
واقع این یك فراخوان برای بچه های جهادیه امیدوارم توی راهتون ثابت قدم
باشید و دل حضرت ماه رو شاد كنید و
مقدمه ای باشید برای ظهور
فقط این رو هم بگم
جهادی دانشگاه علامه طباطبایی حرمت داره
شاید خیلی بیشتر از جاهای دیگه
چون اینجا مطهر به خون شهیده
لطفا با طهارت دل وارد شوید...
در ضمن كسانی كه مایل به همكاری هستن لطفا یا كامنت بگذارن یا به این
ایمیل پیغام بفرستن:
سعی می كنم زود پاسخ بدم اما اگر دیر شد به بزرگی خودتون ببخشید چون
ترم آخر بودن سخته!
کربلا ما را به خاطر داری ؟؟یک سال بیشتر نیست که تو را ...
نه که تو مرا واگذاشته ای این دل را واگذاشته ای به حال خود ،دلی که قرار بود به پنچره های ضریح حسین تو گره بخورد...
کربلا آیا یادیت از ما هست ؟ما همان هایی هستیم که به عشق حسین تو پا در عرصه جهاد گذاشتیم و دست های پینه بسته ی مردم ایلام را فشردیم و تو نیز دست های ما را ...
کربلا علی جنیدی را به خاطر داری ؟لابد نجوای سلام هایش دلنشین بوده که پر کشید از میان ما...
کربلا گاهی از ما یاد می کنی ؟آیا دلت برای ما تنگ می شود؟اصلا شده مثل ما آه از نهاد برکشی و منتظر نگاههای بچه ها باشی؟اشک هایمان را در تل زینبی به خاطر داری ؟
کربلا دلمان گرفته دلتنگ حسین توییم سالهاست که داغ بر دل داریم ،سالهاست که تهمت می شنویم ،از دوست از دشمن ،دستمان کوتاه است از تمام دنیا ،ولی چشممان گره خورده به بین الحرمین ،می خواستیم دنیا را عوض کنیم اما در کار خودمان در مانده ایم …
کربلا این سینه دیگر تاب دوری ندارد ،تحمل غیر تو را هم ندارد .
پس ما را نیز در خیل کربلاییان بپذیر ...
شهادت ما را به خاطر داری ؟ما به عشق تو قدم در کربلا گذاشتیم ،ما را به خاطر می آوری از همان زمان که حسین شنیده ایم ،عشق به تو را آموخته ایم و مانده ایم به انتظار فرمان امام عشق...
شهادت ...راستش را بخواهی می دانیم لایقت نیستیم اما هنوز چشمان شهدا شرمنده امان می کنند و یعنی می شود روزی ما را در آغوش گیری ؟؟
شادی روح شهید علی جنیدی صداقت داشته باشیم،تهمت نزنیم ،دل نشکنیم...

شهر خالی ست ز عشاق بود کز طرفی
مردی از خویش برون آید و کاری بکند
می خواستی بگویی جهاد واقعی یعنی این !
ما که حرفی نداشتیم ،ما که می دانستیم پای جهادمان می لنگد ما که دستمان بالا بود ...
بیش از این نه من تاب نوشتن دارم ونه ...
خسته نباشی جهادگر
شهادتت مبارک

نکته1: پرواز خاکی
پرواز خاکی قدمتی ندارد اما بسیار
تاریخی است درست است سنش کم است و تازه چند سال می شود که از تولدش می گذرد اما
یکباره به بلوغ رسیده و اینک خود برای خود مردی شده است...
هنوز هم که هنوز است این موضوع را
درک نکرده ام که سر حرکت و حضور دانشجو در مناطق محروم چیست که این همه محل برکت
است؟ نمی دانم. اما بهترین تعبیر را در این جمله مقام عظمای ولایت و مرجعیت خلاصه
می بینم که بیان فرمودند"حضور دانشجوی جوان در
مناطق محروم مظهر مجسم آیه قرآن است" ...خدایا این جمله به
چه معناست؟
علی ایحال سخن در وصف اردوهای
جهادی بسیار مشکل و زیاد است...و ما نیز بنای بیان بحث هایی را نداریم که از دایره فهم وشعورمان خارج است... .
با بچه های جهادی دانشگاه تیرماه
امسال در منطقه هلیلان استان ایلام رفته بودیم،منطقه محرومی که در محل تلاقی 3
استان ایلام-لرستان و کرمانشاه قرار دارد و مردمانی مهربان و سخت کوش و با صفا مثل
بسیار از روستاهای ایران عزیز... وبا تنوع فرهنگی بالا که این در نوع خود جالب
است... 
هلیلان برای گروه های جهادی
دانشجویی بسیار نام آشناست چرا که بواسطه محرومیتش همواره میزبان دانشجویان جهادگر
بسیاری بوده است و حقاً نیز جهاد گران منشا خدمات بسیاری در این مناطق بوده اند...
اما چنان وضعیت نابسامان و محرومیت در این مناطق شکل گرفته است که هنوز که هنوز
است بسیار بسیار باید خدمت صورت گیرد... .
شاید به تصور بسیاری منظور از
محرومیت ،کمبودهای مالی و معیشتی باشد حال آنکه فقر فرهنگی و اعتقادی بسیار مهم تر
است و آنچه در این روستا ها بوده علاوه بر فقر مادی، مسائل و کمبودهای اجتماعی و
فرهنگی بوده است.
داربید:
به معنای درخت بید ،نام
روستای است که اگر لفظی محروم تر از محروم باشد بی شک باید بر آن حمل نمود،روستائی
در بخش هلیلان از توابع بخش مرکزی شهرستان سرآبله استان ایلام... .
نمی دانم ایلام را با
چه می شناسید؟ مردمان با صفا و رنج دیده که بواسطه حضورشان در مرزها چه در دفاع
مقدس و نیزبعد از آن متحمل مشکلات عدیده ای شده اند...
همیشه با خود فکر می کنم که اگر
مسئولان گوشه ای از لذت خدمت به محرومین را درک بکنند ذره ای از خدمت رسانی کوتاهی نمی کنند و خدا می داند که بعضاً
به همه چیز مشغول اند الا درد محرومین... .
داربید روایت ،قصه پریائی است که با دیگر قصه های پریائی که ما در افسانه شنیده و خوانده ایم متقاوت است،پریائی که در انتهای نگاهش تبسم تلخی نهفته است که حکایت از کمبودی عاطفی و ضعفی احساسی دارد.آری پریا دختر 6 ساله قصه ماست.قصه پر غصه ای که خواندنش ملال آور است و روایتش دردآور و چه سخت تر روایت آن چیزی که ما دیده ایم و شما می خوانید.
باورش سخت است که در سی و دومین
سال انقلاب اسلامی به سر می بریم ؛زمانی که به مناطق محرومی چون داربید پابی می
گذاریم.مگر می شود که هنوز انسانهائی مسلمان و هموطن در گوشه ای از این سرزمین
پهناور وجود داشته باشند که محتاج ابتدائی ترین نیازهای بقائشان باشند،مگر می شود؟
حال که شده است و ما با چشم خود دیده ایم،داربید یکی از آنهاست...
آنچه در افسانه ها و داستانهای
کودکی امان شنیده وخوانده بودیم در عنفوان جوانی دیدیم ،دیدیم مردمانی را که
همانند انسانهای اولیه در غار زندگی می کردند،خود با چشم خویش نظاره گر بودیم
پسرکی را که بعد از سوار شدن بر اتومبیل از ترس بیهوش شد و نیز دیدیم آرزوی دخترکی
پریائی که تمام آرزویش عروسکی بود که همدمش شود و لحظات سخت و طاقت فرسای زندگی اش
را برایش تسکین باشد .دیدیم که او به جای عروسک با حیوانات خطرناک مثل عقرب بازی
می کرد و همین باعث شد مدتی بیمار شود و چه معصوم بود پریا... .
قصه پریا از دخترکی می گوید که
سالهاست از نعمت پدر محروم است...زندگی او اینک با خواهر و مادرش جاری است پدر از
مادرجدا شده است و او امروز پدر ندارد نه تنها پدر ندارد بلکه خانه نیز ندارد...
مگر گناه پریا چیست؟ چه تفاوتی است بین این دخترک با دیگر همسالان خود...
ما به پریا قول داده ایم که
دوباره برگردیم و برای او خانه بسازیم و او نیز در خواب دیده بود که تا آمده ایم و
برایش خانه ساخته ایم...و چه زیباست نهایت رویای یه کودک...
درست است داربید روستائی است کوچک
و با 25 خانوار اما فقر
وکمبود بسیار بزرگتر از روستا به نظر می رسد ...
می گویند که تا به حال چندین نفر در اثر شدت
بیماری هلاک شده اند چرا که تا اولین روستا 10 کیلومتر فاصله است جاده ای که تمامش
سنگ های درشت است و تقریباً یک ساعت زمان می برد که به اولین روستا برسی ... . حال
تصور کنید که مردمان داربید وسیله ای نقلیه ندارند و فقط موتور و تراکتور در آنجا
پیدا می شود... . نمی دانم استدلال مسئولان برای رها کردن داربید به حال خودش چیست
اما حرف نگارنده معطوف به داربید تنها نیست ،حقیر دلسوز داربیدها هستم که هنوز که
هنوز است محروم اند و محروم... .
امامان فرمود که این پابرهنه ها
ولی نعمتان انقلاب اند.اما ای امام امروز ولی نعمتان شما بعضاً برای اولین مسائل
معیشتی خود محتاج اند وچه سنگ دل اند مسئولان آن سامان که صدای گریه های پریاها به
گوش آنها رسیده و کما فی سابق مشکلات پابرجاست... .
اماما و رهبرا: ما به قدر توان
خود در جهت محرومیت داربیدها قدم و گام بر میداریم باشد که عدالت در جهان گسترده
شود.
به امید ظهورصاحبمان.
ادامه مطلب
درد ،درد داشتن نشان دهنده ی زنده بودن است .مردم ما چه زجرهایی که در راه رسیدن به انقلاب نکشیده اند...
وآنان که حتی از دور هم دستی بر آتش نداشتنه اند باید هم علیه جمهوری اسلامی شعار دهند ،آنهایی که هنوز مزه ی شب نشینی ها و کاباره های پهلوی را به یاد دارند ...
درد را ما حس می کنیم درد را مردم مظلوم سرزمین من چشیده اند .آنان که به بهانه ی طلب آزادی آواره ی دیار غربت گشته اند و جانشان را داده اند .شما باید هم مخالف نظام باشید و در خیال باطل خود برای آزادی فزیاد بزنید .آزادی شما همان آزادی است که غرب می گوید .همین بی بند و باری ...اما ما که چیزی از شما نخواسته ام هنوز هم کاخ های نیاوران برپاست هنوز هم...حتی بعضی جدیدا به شما پیوسته اند.
ما فقط می خواهیم رنج های چندین ساله ی این سرزمین را التیام بخشیم ،اما شما همین یک ذره پارچه ای را که به نام حجاب بر سر می اندازید برنمی تابید .باید هم سنگین باشد این پارچه سایه خون دل خوردن ماست که بر دل شما سنگینی می کند .باید هم مخالف ما باشید ماکه فرزند دردیم و از درد زنده ایم ،ما که با انقلاب می مانیم چون طعم فقر را چشیده ایم و خون پدران ما در جای جای این سرزمین بر زمین ریخته است تا حالا ما از رنجی که برده ایم سخن بگوییم و کجا برای صحبت از این درد بهتر از جهادی .
از دامان پر از تزویر و ریای شهر به کجا پناه ببریم جز دامان پر محبت روستاییان .آنها نیز طعم درد و استضعاف را چشیده اند و اگر از آن پدر شهید بپرسی هنوز استبداد پهلوی ها را به خاطر دارد و طعم درد و شکنجه و آواره شدنها را .البته که سما حتما شب های لاله زار را به خاطر می آورید...
درد را مادر شهید گم نام می فهمد او که هنوز هم عکس رنگ و رو رفته ی امام را کنار عکس فرزندش دارد و امام به او لبخند می زند .
ما از شما انتظاری نداریم شما نباید هم این معنا را درک کنید و من دلم به حالتان می سوزد .اما بیش از همه دلم به حال کسانی می سوزد که از دامان فقر و استضعاف و از این درد مقدس به شما و زر و سیمتان پناه آورده اند و گذشته ی خویش را فراموش کرده اند
و برای خودم می ترسم که روزی فراموش کنم نگاههای مردم روستا را روزی در همین آینده با خود بگویم من هم زندگی خودم را دارم و همه همین طورندو غرق شوم در تجمل گرایی ...
راستش می ترسم قبرستان نشین عادت شوم ،البته انتظار ندارم شما این معنا را دریابید از مردگان که انتظاری نیست نهیب من بر زندگان است مبادا روزی ...
سلام قرار نبود دیگه مطلب بذارم ولی خوب شد دیگه...
نه این که فکر کنی مرهم احتیاج نداشت که زخم های دل خون من علاج نداشت
گفتم برایت خواهری کنم ،آن روز آمدم زیر تابوت را بگیرم دستهایم توان نداشت سنگینی می کرد این بار بر شانه ام ،سنگینی می کرد این داغ بر سینه ام ،دستهایم را پنهان کردم ،خواستم برایت خواهری کنم اما زینب(س)آمده بود برای خواهری ات زینب(س)آمده بود با آن قامت خمیده اش و زیر تابوت تو را گرفته بود و مگر جز زینب کس دیگری می توانست پیکر بی سر تو را تشییع کند...
گفتم برایش مادری کنید دیدم که اشک می ریختند مادرانمان ولی ناله ی وای مادرم تو بالاتر از صدای ما بود تو بیشتر عزادار بودی عزدار مادرت و مادر دست بر پهلو ایستاده بود آنجا هر چند من هر لحظه آه می کشیدم برای بی مادر بودنت ...
آمده بودی آن روز صحن دلم حسینیه شده بود و انگار زیر پایت پهن بود و تو هر لحظه نزدیک تر می شدی و من از هراس و شوق به خود می لرزیدم .
دانشگاهمان شده بود پر از تو و انگار که قابهای عکس شهدا را در دل من نصب کرده بودند که این گونه روحم می خواست زنجیر از پای باز کند و شما را در آغوش گیرد...
دیگرراه رفتن برایم معنا نداشت از مسجد تا دانشگاه فقط چشمانم را دوخته بودم به آن تابوت که بردستان عاشقان روان بود و به یک باره دیدم که تابوت روانت از جلوی چشمانم دور شد ومن با چشم خویشتن دیدم که جانم می رود...
لحظه های آخر ناله کردم ضجه زدم اما هیچ کس صدای ناله ام را نشنید چشم دوخته بودم به آن پارچه ی سفید می گفتند تو را در آن جای داده اند اما مگر می شد مگر دریا را می شود در کوزه جای داد و من می شنیدم تو را تو که نمی دانم جگر گوشه ی کدام مادر بودی و چشمان کدام یعقوب در فراقت به سفیدی نشسته اند ...
تو آمده بودی و مگر می شد دیوانه تر از این نشدن و صدای مادر مادر...

با عرض پوزش از تمامی عزیزانی که با حسن نیت در مراسم خاکسپاری شهدا شرکت نموده اند ...
1-تشکر می کنم
از تمامی کسانی که در مراسم شرکت کردند تشکر می کنم اول از خودم بعد اساتید محترم مسئول محترم بسیج ،بسیجیان محترم و همه ی محترمان عزیز ،آها راستی یادم رفت از شهدا هم بابت آمدنشان تشکر می کنم آخه فکر کنم دیروز در میان تشکر ها از قلم افتاد!!!
2-ما ساندیس خور نیستیم
باز هم هی تهمت بزنید که بسیجی ها ساندیس خور هستند و به خاطر ساندیس می آیند و هزار تا تهمت ناروای دیگر بابا من خودم شهادت می دهم که دیروز هیچ کس ساندیس نخورد به خدا ما نوشیدنی هلو خوردیم !!!!
3-ما هم هستیم
آخر همین کارها را می کنید که به بسیجی ها گیر می دهند(ببخشید)ما هم دیروز از مسجد تا دانشگاه را آمدیم تا لحظه های آخر هم بودیم ولی ...آخرش را خودتان بهتر می دانید ما که نفهمیدیم آخرش چی شد؟؟؟!
4-فرمانده ی بسیج بودن
خوب فرمانده ی بسیج بودن خیلی سخت است ،نه اصلا فکرش را هم نمی شودکرد ،ولی دیروز ،خوب بابا ما هم دل داریم می ارزد نه خوابیدن توی قبر شهدا و ...ولی نه بیشتر که فکر می کنم می بینم دیگر شهید نمی آورند به سختی اش نمی ارزد...
5-ورود به دانشگاه
باورتان می شود من که هنوز باور نمی کنم همان جا هم شک کرده بودم اصلا وقتی جلوی در ورودی دانشگاه ایستادند که نماز میت بخوانند (البته نماز میت در این مورد لفظ درستی نمی باشد )من فکر کردم ملت را نگه داشته اند کارت دانشجویی اشان را ببینند مامورین محترم حراست هم بودند دیگر !من که هنوز باور نمی کنم!!!
6-بی سیم!
باورتان بشود یا نه حقیقت دارد شاید از برکت حضور شهدا بود وگرنه ...بالاخره به حقوق زنان بها داده شد و در مراسم دیروز بعد از مدتها رنج و مشقت خواهران هم صاحب بی سیم شدند !!!
7-بیانیه
کانون جهادی بسیج دانشجویی در بیانیه ای اعلام کرد به منظور حفظ و تقویت روحیه ی جهادی در جهادگران و تحکیم ارزشها(همون بابا خجالت بکشین از شهدا یاد بگیرین)این کانون اقدام به خاکسپاری شهدا در دانشگاه نموده است.
پیوست: البته این بیانیه به سرعت از طرف تمامی نهادها و کانونهای مربوطه به شدت تکذیب شد (آقا دانشگاه صاحاب داره بی حساب و کتاب نیست که)
منتظر بیانیه های بعدی باشید...
8-فردای آن روز
عجب دانشگاهی داریم ها !آمدیم برویم فاتحه ای بخوانیم که یکی از خدمه داد و فریاد را انداخت که آهای با کفش چرا تمام کف و اطراف و بالا و پایین مقبره را با گلاب شسته ایم ...خوب...
ببخشید کاش دلمان را هم با عطر شهدا شست وشو می دادیم حالا که آمده اند به مهمانی دلهایمان ...
قلبهای خسته را تنها عشق به تموج می آورد!؟
تنها این راز آلوده ترین رفتار "حیات"است
که می تواند تا قله ی کمال برود.
انسان هرگاه از خود بگذرد به دنیایی فراروی خود خواهد
رسید که آفتاب گرم سرزمین وصل چهره اش را نوازش می کند.
و کمال نیست مگر در فریاد گذشتن از"ماده"و
چه سخت سرد وتاریک وهم آلود است این سرزمینی که باید به زودی از آن سفر کرد.
طلوع خورشید را تنها انسانی می فهمد که خودرا در
لفافه ی هستی "ماده" نپیچیده باشد
گاه باید برای "بودن""نبودن"را
سخت باید تجربه کرد.
گاه برای "هست شدن"بایستی "نیستی"را
ذره ذره تا خاکستر دل مستولی شد.
و"ققنوس عشق "از خاکستر دل پر می کشد.
تردید مکن باید همسفر ما شوی در رویای سراسر
"رنج و اَلَمِ " عالَم!
وعشق سرآغاز فریاد تازه ایست به دنیای "پایان
یافته ی عدم"!
وجهاد اولین قدم در سرزمین عشق است آنگاه که
"خود"می میرد و فعل"او"در عرفان بلا صرف می شود
تقدیم به همسفران سرزمین"عشق وبلا" در جهاد
با خود:
سفر از خویش بباید که شوی لایق عشق
رفتنت باید از این خانه ی عاِلم که شوی صاحب عشق
یار افسانه بخواند به دل هر که شود طالب او
تا بپوشد به تنش خرقه صدپاره عشق
می برد آبرویت عشق به سودای بلند
این همان راز غریبست که می سازد عشق
یا نباید بشوی همسفر عشق و جنون
یا که باید بدهی عمر بر این ناله ی افسانه عشق
نفروشند می عشق به هر جام تهی
جام مستی است یقین لایق افسانه عشق
فاش می گویم و از گفتن آن دلشادم
نشود خرقه ی عاشق جز به تن لایق عشق
دین و دنیا بشود چون بشوی در ره دوست
این یقین است که طوفان بودت در ره عشق
یا مده دل به فسون لاله ی سودایی او
یا بکش رنج در افسانه ی رویایی عشق
ناله ها بایدت ای عاشق دیوانه, تا به سحر
تا گشایند گره از دل دیوانه ی عشق
سرو سیمین دل سودای خودت پاک نما
تا نهد پا به دلت ناله ی افسانه ی عشق
سید احسان رفیعی علوی/تهران/خرداد90
هر چه اتوبوس بیشتر سمت غرب می رفت تردیدهای من هم بیشتر می شد راستش دیگر تحمل دور بودن از خانه را نداشتم جهادی هم خوب حتما خیلی سخت می گذرد از موش وسوسکش هم که بگذریم من اصلا تحمل خاک و آن همه آلودگی را نداشتم نزدیک ساعت دوازده شب بود وهنوز شام نخورده بودیم خدا رحم کند، از گرسنگی نمیریم شانس آورده ایم .دیدم صدای یکی از بچه ها می آید بلند داد زد جاده ی کربلا از این اینجا به بعد داریم به سمت کربلا می رویم تابلوهایش را ببینید .انگار دلم هوری فروریخت خودم را جمع وجور کردم آقا یعنی می شود ما هم بیاییم از همین جاده بیاییم کربلای تو را ببینیم ؟نه کربلا آنقدر از من گناهکار دور است که...
نزدیک های سحر می رسیم ایلام. نه مثل این که مدرسه اش آنقدرها هم بد نیست توی فکر خودم هستم که می بینم سرهای بچه ها رفته سمت آسمان سرم را بالا می کنم که ببینم چه خبر است که یک دفعه خشکم می زند این همه ستاره !چقدر باور نکردنی ست این آسمان، بی اختیار می گویم :ربنا ما خلقت هذا باطلا...
من که از خستگی نا ندارم پتویم را سرم می کشم ومی خوابم هم اتاقی ام اما انگار خسته نیست تا اذان صبح به نماز می ایستد نمی دانم نماز شب می خواند یا نماز شکر...
ادامه دارد...
